۱) زن ها دوست ندارند میهمان نا خوانده داشته باشند, بنابراین به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند. آمادگی آنها برای پذیرایی امری حیاتی است. (اه اه بدم میاد از آدمای شلخته که فرتی خودشونو مهمون می کنن )
۲) با همسر خود در هر کاری موافقت کنید , خواهید دید که زندگی چقدر راحت تر می شود! (یا بهتره بگم آقایان زن زلیل باشید!)
۳) هر روز از همسر خود سوال کنید که چه کاری می توانید برایش انجام دهید؟ (اینم از همون زز بودن میادا)
۴) وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید. وقتی هم که تقصیر از شما نیست باز هم اظهار تاسف کنید! ()
۵) وقتی اوضا قمر در عقرب است, لبخند را فراموش نکنید . اگر بخندید دنیا هم با شما می خندد و اگر گریه کنید یقین بدانید که دنیا شما را تنها خواهد گذاشت. ()
۶) از تلاشهای همسرتان تشکر کنید و ببینید این تشکر تا چه حد موثر واقع می شود. (اینها که همه به زی زی بودن ربط پیدا می کنه)
۷) به این فکر کنید که همسر شما زن خیلی خوبی است. مادری بسیار خوب , عروسی بهتر از دیگر عروسها و اگر به این طرز فکر ادامه دهید , او همین طور خواهد شد. ()
۸) خسیس نباشید و در ستایش همسر خود دست و دلبازی کنید . اما به یاد داشته باشید که در هیچ موردی مبالغه نکنید. باید همسرتان استحقاق تعریف و تمجید را داشته باشد و گرنه ممکن است نتیجه خوبی ندهد. (وگرنه نتیجه اش کتکه )
۹) همسر خود را تشویق کنید و کمک کنید تا استعدادهای پنهانی او شکوفا شود. ()
۱۰) به جای هدایای گران بها, وقت خود را در اختیار همسرتان قرار دهید .. نشان دهید که به او توجه دارید, حتی پس از یک روز کار سخت! برای او هدیه ای ببرید حتی یک شاخه گل به این ترتیب او خوش اخلاق می ماند. (گل رز باشه بهتره )
۱۱) بدانید زمانی که همسرتان از سردرد شکایت می کند, چاره درد او قرص مسکن نیست,بلکه یک لبخند است. ()
۱۲) زیباترین واژه در دنیا شاید”متشکرم” باشد ولی با این حال همه شوهران دنیا می دانند که هرگز نباید از همسرشان انتظار تشکر داشته باشند! اگر به او گردن بند الماس بدهید, مطمئنا می گوید که زمرد را بیشتر دوست دارد! ()
۱۳) هرگز با همسرتان نجنگید, چون امکان ندارد در جنگ برنده شوید. در عوض از قلم برای نوشتن آن چه در ذهن دارید استفاده کنید. بعد آن را به همراه شاخه ای گل تحویل او بدهید. ()
و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم
و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.
وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود
آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.
بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،
به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم
من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد
گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»
من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم
که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،
درست مثل یه «خواهر و برادر» ما هم با هم به جشن رفتیم.
جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،
تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،
به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…
قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغالتحصیلی فرا رسید،
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من اینو میدونستم،
قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،
با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و
آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،
من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،
اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
سالهای خیلی زیادی گذشت.
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،
فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،
دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.
اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه.
من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…
همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر میکردم و گریه!
اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،
عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،
منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و
عاشق تر باشه.
زن پشت چراغ قرمز توقف کرد، گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود [اما گدایی نمیکرد.] آوایی به او گفت: تمام پولت را به او بده.
زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد. آوا پافشاری کرد: همه پولت را بده.
زن گفت: میتوانم نصف پولم را بدهم، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود.
آما آوا حاضر به بحث نبود: همه پولت را بده!
زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح دهد. اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد.
گدا گفت: خدا وجود دارد، و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است. غمگین بودم، و شرمنده از گدایی. بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم. با خود گفتم: اگر خدا وجود دارد، هدیه ای به من میدهد.
عشق يعني اين كه:هراس ام اس بهت مي رسه اميدواري اون باشه!
عشق يعني اين كه:براي هركسي مي خواي اس ام اس بزني اشتباهي واسه اون مي فرستي!
عشق يعني اين كه: دنبال ي موضوع مي گردي تابه اون اس ام اس بزني!
عشق يعني اين كه:دائم گوشيت روچك مي كني كه نكنه ازاون اس ام اس رسيده باشه!
عشق يعني اين كه: همش فكر مي كني موبايلت توجيبت داره ميلرزه ولي وقتي نگاه مي كني ميبيني خبري نيست!
عشق يعني اين كه: شب هاي كه اس ام اس نمي رسن اعصابت واقعا خرد مي شه!
عشق يعني اين كه: يك اس ام اس روبه خط همراه اولش مي فرستي هم به خط ايرانسل هم تاليا وهم...
عشق يعني اين كه: هروقت يك اس ام اس دير مي ره چندبارديگهSENDمي كني شايداونازودتربرسن!
عشق يعني اين كه: هرجايي كه يك جمله ي عاشقانه يازيباديدي سريع براش اس ام اس مي كني!
عشق يعني اين كه: قبض موبايلت تنها مخابرات روخوشحال كنه!!!!!!!!
عشق يعني: دوهزاراس ام اس دريك ماه!
عشق يعني: بيماراي كه همه مي گن دچارش شدي!
عشق يعني: اعتيادي كه همه مي گن به اس ام اس زدن پيداكردي!
عشق يعني: آخرشعرهاي اين واون اسم خودترو مي نويسي تابه اون بگي كه چه قدرعاشقشي!
عشق يعني: *:
يك پيام كوتاه
من مانده ام واين160حرف!
براي پركردن فاصله هاي بلند
بايك پيام كوتاه!
بگذارسيزده باربنويسم:
دوستت دارم
طبق عادت با سه علامت تعجب!!!
پنجره رابازكردم
تاهواي غربتم تازه شود.
اتاقم ازحشراتي پرشد
كه دورقلبم مي گشتند!!!
امشب كه يادمن نيستي
بگذاربرايت ترانه اي بخوانم
ازآدم برفي
كه درحسرتت آب شد
وتوچشم هاي خيسش را!
به آستين پيراهنت ندوختي!!!
عاشق هايت رامثل كانال تلوزيون مدام عوض مي كني
وباافتخارمي گويي كه عشق اين چنين است
ومن مي خندم
به برنامه هايي كه هيچ كدام به درد نمي خورند
از ميان اسب هاي اصيل و
تك شاخ
به اسب آبي حسادت ميكنم
چراكه نمي داندهم اسمانش به كجا رسدند
اگرخواستارشنيدن حرفهاي خوب وزيبايي
نيتي كن وفالي بگير
واگرخواستارتغييري برخيزوبه خودت اعتمادكن
وحتي يك لحظه هم نمان
هرچه تابحال شنيده اي قبول ولي
شاهماهي تنگ بودن هم بد نيست
اگربداني ماهي هايي كه به دريا مي رسند
دوست دارم برایم خانه ای بناکنی ازصداقت،
زمینش همه ازسپیدی قلب،
دیوارهایش همه ازشادی،
تختمان ازدوست داشتن،
پرده ای ازآبی آسمان،
سقف خانه ازمحبت،
درخانه ازیک رنگی،
کمدمان پرازامید،
وهوایمان سرشارازعشق باشد.
عشقم من وتوبه شوفاژیاوسایله گرمازانیازنداریم زیراروزگارمن وتورابه هم بخشیده تاباتابش گرمای عشق یکدیگرراگرم کنیم.باورکن...
ولی تاجایی که می توانی وسایله سرماسازبگیرزیراخانه گرم گرم است.
راستی خونه ام رادرمحله ی عاشقان،درگوچه ی قاصدک،وپلاک لاله بساز.
راستی خواستی آپارتمان بسازی طبقه ی زندگیمان ایمان باشد.
من بیچاره یه محکوم
قسم وآیه چه فایده
واسه پرونده ی مختوم
بدجوری دلم گرفته
شیشه ها مات و کبودن
چرا قصه ها اسیر
یکی بود یکی نبودن
تو سرت کجا شلوغه
که یادت رفته منی هست
کی اومد چشاتو روی
لحظه ها یکی یکی بست
بگو شیطونه تو جلدت
بگو که خودت نبودی
بهتر از من گیر آوردی
میمیرم من از حسودی
هیشکی از من نمیپرسه
تو دلم چیا گذشته
درد طعنه های مردم
از دلم هیچی نذاشته
تو رو دوست داشتن من نه
نگو که یه جور گناهه
میدونم یه روز میای تو
عمر این سفر کوتاهه
توی این روزای آخر
انتخاب تو دو راهه
عشق اولت منم من
ارزش اون به یه کاهه
پنجره هاي قلبت رو وا بکن
روشني صبحـو تماشا بکن
گلايه ها رو خط بزن عزيزم
اگه بدم تو اون حاشـا بکن
*******
مدادو ور دار و يــه دريــا بکش
عکس چشامو با يه رويا بکش
بال نسيـــم روي ابـــرها بکش
يه حس خوبو واسه فردا بکش
*******
محبتـــو با رنگ آبـــــي بـــکش
يه کـــوچه با گــل اقاقي بکش
با حس پاکت تــوي دفتر عشق
يه نقشي از عشق خدايي بکش
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟
فقط ميگه: تو ماله منی .
عشق نمی پرسه اهل کجايی؟
فقط ميگه:توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار مي کنی؟
فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمی پرسه چرا دورهستی؟
فقط ميگه:هميشه با منی.
عشق نمي پرسه دوستم داری؟
فقط ميگه: دوستت دارم .
در کوی جنون رفیق راهم عشق ست
در روز حساب اگر گناهم پرسند
گویم بخدا قسم گناهم عشق ست

