87/04/10
:: هدیه
خانمی مقداری پول برداشت تا پسرش را به سینما ببرد. پسرک هیجان زده بود و مدام از مادرش می پرسید، چقدر طول میکشد تا به سینما برسند.
زن پشت چراغ قرمز توقف کرد، گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود [اما گدایی نمیکرد.] آوایی به او گفت: تمام پولت را به او بده.
زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد. آوا پافشاری کرد: همه پولت را بده.
زن گفت: میتوانم نصف پولم را بدهم، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود.
آما آوا حاضر به بحث نبود: همه پولت را بده!
زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح دهد. اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد.
گدا گفت: خدا وجود دارد، و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است. غمگین بودم، و شرمنده از گدایی. بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم. با خود گفتم: اگر خدا وجود دارد، هدیه ای به من میدهد.
زن پشت چراغ قرمز توقف کرد، گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود [اما گدایی نمیکرد.] آوایی به او گفت: تمام پولت را به او بده.
زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد. آوا پافشاری کرد: همه پولت را بده.
زن گفت: میتوانم نصف پولم را بدهم، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود.
آما آوا حاضر به بحث نبود: همه پولت را بده!
زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح دهد. اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد.
گدا گفت: خدا وجود دارد، و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است. غمگین بودم، و شرمنده از گدایی. بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم. با خود گفتم: اگر خدا وجود دارد، هدیه ای به من میدهد.
